محمد بن حسين البيهقي
649
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و روى به اين جانب دارد ، اين مخذول 1 را دل بشكست و دو گروهى 2 افتاد ميان لشكر او . امير هم در شراب خوردن اين ملطّفهها را كه 3 بخواند ، نامه فرمود بتلك هندو و اين ملطّفهها فرمود تا در درج 4 آن نهادند و مثال داد تا به زودى قصد احمد كرده آيد ، و نامه را امير توقيع كرد و بخطّ خويش فصلى زير نامه نبشت سخت قوى ، چنان كه او نبشتى ملكانه 5 ؛ و مخاطبهء تلك درين وقت از ديوان ما « المعتمد » بود و بتعجيل اين نامه را بفرستادند . و روز پنجشنبه هژدهم 6 شوّال از گرديز 7 نامه رسيد كه سپاه سالار غازى را كه آنجا بازداشته بودند وفات يافت . و چنان شنودم كه ويرا بر قلعت مىداشتند 8 سخت نيكو و بندى سبك 9 ، كسى پوشيده نزديك كوتوال آن قلعه آمد و گفت « غازى حيلتى ساخت و كاردى قوى نزديك وى بردهاند و سمجى 10 مىكند بشب و خاك آن در زير شادروان 11 كه هست پهن مىكند تا بجاى نيارند و وى 12 سمج را پوشيده دارد بروز » تا بشب كوتوال مغافصه 13 نزديك وى رفت و خاك و كارد و سمج بديد و ويرا ملامت كرد كه اين چرا كردى ؟ در حقّ تو از نيكو داشت 14 چيزى باقى نيست . جواب داد كه « او را 15 گناهى نبود و خداوند سلطان را حاسدان بر آن داشتند تا دل بر وى گران كرد 16 ، و اميد يافته بود 17 كه نظر عالى وى را دريابد ، چون درنيافت ، و حبس دراز كشيد 18 ، چاره ساخت ، چنان كه محبوسان و درماندگان سازند ؛ اگر خلاص يافتى ، خويشتن را پيش خداوند افكندى ، ناچار رحمت كردى . » كوتوال 19 وى را از آن خانه 20 به خانهء ديگر برد و احتياط زيادت كرد و فرمود تا آن سمج به خشت و گل استوار كردند 21 و حال بازنمود ، جواب بازرسيد كه غازى بىگناه است و نظر پادشاهانه وى را دريابد ، چون وقت باشد ، دل وى را گرم بايد گردانيد و بايد كه وى را نيكو داشته آيد . غازى بدين سخنان شاد شد و دريافتى 22 او را نظر امير ، اما قضاء مرگ 23 كه از آن چاره نيست آدمى را فراز رسيد و گذشته شد ، رحمة اللّه عليه و نيك سالارى بود .